تبليغاتX
مخلوق







مخلوق
آنگاه که بودن را احساس کردم ، دریافتم بنده ای کوچک در دنیایی بزرگ هستم

    Home      Email        Arshive

 
درباره من
  دغدغه ها، هنجارها، علایق و دل مشغولی هایم را می خوانید
هر طور بتوانم خواهم نوشت

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
مرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
 
 
 
پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
ريشه در باد
روزنه تنهايي
زندگي مجازي
چلچله ها
خانه دوست اینجاست
برگ سبز
شاخه گلی از یک طلبه
مسیحای دل
کوی عاشقان
بستنی داغ
صدرا
مترسک مزرعه
 
امکانات
 
   آدرس جدید
  سلام

دوستان وبلاگ جدید بنده   سرباز نوشته  است. در صورت تمایل خوشحال می شم سری بزنید و البته دوست دارم نظراتتون رو هم بخونم.

 

  + نوشته شده درپنجشنبه یکم مرداد 1388  ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط بنده کوچک 

   مرخصی میان دوره !!
  سلام

بالاخره اعزام شدیم البته چند وقتی می شه . اما نمی تونم بنویسم امروز مرخصی گرفتیم که به شهرمون بریم اما به رفتنش نمی ارزید. نتیجه این که با تنی چند از دوستان به انزلی اومدیم و سوئیت کرایه کردیم . این پست رو از یک کافی نت در بندر انزلی می نویسم.

راستی من در پادگان شهید نامجوی بین انزلی و رشت هستم .

فعلا چیز دیگه ای نمی تونم بنویسم.

برای سلامتی سربازان اسلام بالاخص بنده حقیر صلوات !!

التماس دعا

  + نوشته شده درپنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط بنده کوچک 

   سربازی !!!
  سلام

پنجشنبه دوم اسفند ماه ساعت سه بعد از ظهر نظام وظیفه

بچه ها در گروههای رده های سنی مختلف برای تقسیم آمده اند. بعضی اونقدر استرس دارند که فقط با هیچ کس صحبت نمی کنند و از ظاهرشون اینطور بر می آد که گوشاشون تیز کردن ببینن آخرش کجا می افتند.

من هم مثل بقیه داخل شدم و روی زمین با لباسی که هنوز معلوم نیست باید چه رنگی باشه روی زمین نشستم بلا فاصله یکنفر پهلوی من نشست و بعدا فهمیدم که اسمش آیدین .

جالبه من اینو چند بار تجربه کردم و روز تقسیم متوجه شدم که معمولا وقتی توی فضاهای جدیدی وارد می شم با اولین کسایی که از نظر ظاهری می پسندم و همصحبت می شیم تا آخر با همیم. توی مدرسه اینطور بوده . توی دانشگاه هم. فعلا با آیدین و دو نفر دیگه هم که همصحبت شدیم یکجا افتادیم .

من همیشه دوست داشتم سربازی شمال باشم ظاهرا خدا بهم حال داده که همینطور شد . بله دیگه با اجازتون دارم میرم شمال . پادگان شهید نامجو نیروی دریایی ارتش .

خیلی ها غر می زدند ولی من که دوست داشتم شمال بیفتم. تازه حوای خوبی هم داره

خلاصه دوستان عزیز ما ۷صبح از تعاونی ۴ترمینال غرب عازمیم . اگر بدیی دیدین حلال کنین

یاعلی

  + نوشته شده درشنبه سوم اسفند 1387  ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط بنده کوچک 

   سربازی؟
 

سلام امروز بعد از . . . . نمی دونم چند روز می نویسم.

 کمی خسته بودم

 کمی مشغول

هم کارهامو می کردم هم دنبال اقدامات اولیه نظام وظیفه بودم !

ها ؟ چی ؟

آری عزیزم درست شنیدی . نظام وظیفه ، اوهوم سربازی

اگر زنده باشم اول اسفند اعزامم. نمی دونم دوران سربازی می تونم بنویسم یا نه. اما سعیم رو می کنم احتمالا خاطرات جالبی در پیش است (البته به شرط حیات)

نمی دونم این آخرین نوشته ام قبل از سربازیه یا نه اما شاید باشه پس فعلا خدانگه دار

 

 

  + نوشته شده دریکشنبه سیزدهم بهمن 1387  ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط بنده کوچک 

   مهر
  روز اول مهر یه حال و هوایی داشتم که نگو

کلاس اول رو نمی گما همین امسال که در کلاس ۲۳ زندگی هستم

بچه هایی که با پدر مادر ها (بیشتر مادر هاشون) به مدرسه می رفتن رو نگاه می کردم

مسیرم دقیقا طوری بود که بچه های زیادی از روبرو و خلاف جهت من حرکت می کردند.

بچه های کلاس اولی رو که میدیدم که دیگه نگو دلم قنج می رفت* ولی اونقدر طول نکشید که این حال و

هوا از دماغم در اومد تا رسیدم شرکت چهار پنج تا چک بهم دادن و باقی قضایا . . .

کار

کار

کار

--------------------------------------------

وصله ها :

*)خواننده محترم لطفا برداشت بد نکین . منظور همذات پنداری و یاد آوری خاطرات گذشته بوده است.

  + نوشته شده درشنبه سیزدهم مهر 1387  ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط بنده کوچک 

 

Powered by: Apadana Design.ir