تبليغاتX
مخلوق







مخلوق
آنگاه که بودن را احساس کردم ، دریافتم بنده ای کوچک در دنیایی بزرگ هستم

    Home      Email        Arshive

 
درباره من
  دغدغه ها، هنجارها، علایق و دل مشغولی هایم را می خوانید
هر طور بتوانم خواهم نوشت

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
 
 
 
پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
ريشه در باد
روزنه تنهايي
زندگي مجازي
چلچله ها
خانه دوست اینجاست
برگ سبز
شاخه گلی از یک طلبه
مسیحای دل
کوی عاشقان
بستنی داغ
صدرا
مترسک مزرعه
 
امکانات
 
   خدایا امام را کجا بردی؟
 

لطفا فارغ از تعصبات بخوانید!

به نام خداوند بخشنده مهربان

به نام خدایی که از رگ گردن به ما نزدیک تر است و ما بی شرمانه در حضورش گناه می کنیم.

به نام خدایی که مرا مسلمان و در کشوری شیعه آفرید تا حجت را بر من تمام کند.

به نام خدایی که مرا عقل عطا فرمود تا بیاندیشم، و نگذارم دیگران به جای من تصمیم بگیرند.

 این نوشته هایی است از یک جوان ایرانی، در کشوری که حکمومتش قرار بود جمهوری باشد و نه فقط جمهوری که قرار بود اسلامی هم باشد.

من در کشوری زندگی می کنم که رهبری کبیر، فرزانه و مومن و معتقد به اسلام ناب محمدی حکومت آن را بنا نهاد، پس از دوران تاریک دیکتاتوری .

من امام راحل را از داخل فیلم های آرشیوی صدا و سیما دیده ام. من امام را در میان حرف های پدرو مادر و اقوام - که وقتی از او صحبت می کنند، چشمانشان برق می زند-  دیده ام.

من امام را وقتی روی آن صندلی با ملافه ای سپید،می نشست و  برای مردم سخنرانی می کرد دیده ام.

من امام را با جمهوریت و اسلامیت شناخته ام.

من امام را با جمله «میزان، رای ملت است» شناخته ام. من امام را اینطور شناخته ام که تا زمانی که خیانت بنی صدر ملعون، مسلم نشد به رای مردم احترام گذاشت و او را عزل نکرد.

**

آه امام کجایی که این روز ها بد جور دلم هوایی توست.

تازه سالگرد شما گذشته است، راستی چند سال شد؟؟

اگر کفر نبود به تصمیم خدا اعتراض کردن، از خدا توضیح می خواستم!!!

**

ای خدا! خدایی که همه جا هستی ! امام ما را کجا بردی؟

حال خیلی کیف دارد حال و روز آدمهایی مثل ما را به نظاره نشستن؟

خدایا چه مصلحتی بود در رفتن امام؟

اصلا ما مگر خودمان مجمع تشخیص مصلحت نداریم؟

خدا یا مگر نمی شد امام هم مثل آدم هایی زیاد عمر می کنند باشد؟

اصلا چرا بعد از امام، امام(عج) نیامد؟

رزمنده های آن موقع که خوب رزمنده هایی بودند بر عکس مدعی های امروز؟!

خدا که جواب مارا نمی دهد، عیب ندارد می رویم سراغ امام!

 **

سلام امام عزیز

این لقب امام راستی راستی که برازنده تان است. این کسی که می بیبنید مثل بچه ای 8-9 ساله می نویسد. وقتی شما رفتید 5 سال داشت. ولی هر زمانی که شما را در تلویزیون می بیند. حالش یه طوری می شود. امروز هم که مهندس را بایکوت کرده اند، دلش به درد آمده و می نویسد،می خواهد بنویسد  تا خسته شود، تا غمباد نگیرد، تاکمی یادش برود این حرف شما را که می گفتید : میزان رای ملت است.

راستی آقا جایتان خیلی خالی است: میزانمان را بدجور نامیزان کرده اند امروز. نه فقط این . نامردمان روزگار خبر ها را هم پخش نمی کنند.

صدا و سیما را یادتان هست؟ همانی که زمان شما فقط 2کانال داشت ها! همانی که قرار بود پشت ملت باشد ها! ( امام جان معذرت می ترسم سانسور شوم!!) داشتم می گفتم همان صدا و سیما اعلام کرده اون آقایی که چهار سال نان امام زمان را خورد و دروغ گفت فعلا در انتخابات پیش است.

 

امام جان ناراحت نباشید ها همه مواظب رای مردم هستند که خدای ناکرده حق کسی ضایع نشود. مردم می گویند که 20 روز قبل همه رای ها را شمرده بودند که نکند اشتباهی سهوی صورت بگیرد.تازه این که چیزی نیست عده ای برای آنان که رای خالی انداخته اند هم برگه را پر کرده اند که نکند روز قیامت شرمنده شما و بر و بچه های شهید بشن!!

شهر در امن و امان است. زمان شما موبایل نبو د نه؟  اما خوب می دانم که الان خبر دارید که چه چیز هایی آمده است. آقا باهاش پیام کوتاه  می فرستیم برای همدیگه!!! ولی خدا رو شکر آن هم قطع کرده اند. نه اینکه سوء نیتی باشد ها، فقط می خواستند عوامل استکبار جهانی نتوانند موش بدوانند.

بگذریم آقا فکر می کنید دوره های دیگر چند نفر رای می دهند؟

 اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع لهو علی ذلک

  + نوشته شده درشنبه بیست و سوم خرداد 1388  ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط بنده کوچک 

   مرخصی میان دوره !!
  سلام

بالاخره اعزام شدیم البته چند وقتی می شه . اما نمی تونم بنویسم امروز مرخصی گرفتیم که به شهرمون بریم اما به رفتنش نمی ارزید. نتیجه این که با تنی چند از دوستان به انزلی اومدیم و سوئیت کرایه کردیم . این پست رو از یک کافی نت در بندر انزلی می نویسم.

راستی من در پادگان شهید نامجوی بین انزلی و رشت هستم .

فعلا چیز دیگه ای نمی تونم بنویسم.

برای سلامتی سربازان اسلام بالاخص بنده حقیر صلوات !!

التماس دعا

  + نوشته شده درپنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط بنده کوچک 

   سربازی !!!
  سلام

پنجشنبه دوم اسفند ماه ساعت سه بعد از ظهر نظام وظیفه

بچه ها در گروههای رده های سنی مختلف برای تقسیم آمده اند. بعضی اونقدر استرس دارند که فقط با هیچ کس صحبت نمی کنند و از ظاهرشون اینطور بر می آد که گوشاشون تیز کردن ببینن آخرش کجا می افتند.

من هم مثل بقیه داخل شدم و روی زمین با لباسی که هنوز معلوم نیست باید چه رنگی باشه روی زمین نشستم بلا فاصله یکنفر پهلوی من نشست و بعدا فهمیدم که اسمش آیدین .

جالبه من اینو چند بار تجربه کردم و روز تقسیم متوجه شدم که معمولا وقتی توی فضاهای جدیدی وارد می شم با اولین کسایی که از نظر ظاهری می پسندم و همصحبت می شیم تا آخر با همیم. توی مدرسه اینطور بوده . توی دانشگاه هم. فعلا با آیدین و دو نفر دیگه هم که همصحبت شدیم یکجا افتادیم .

من همیشه دوست داشتم سربازی شمال باشم ظاهرا خدا بهم حال داده که همینطور شد . بله دیگه با اجازتون دارم میرم شمال . پادگان شهید نامجو نیروی دریایی ارتش .

خیلی ها غر می زدند ولی من که دوست داشتم شمال بیفتم. تازه حوای خوبی هم داره

خلاصه دوستان عزیز ما ۷صبح از تعاونی ۴ترمینال غرب عازمیم . اگر بدیی دیدین حلال کنین

یاعلی

  + نوشته شده درشنبه سوم اسفند 1387  ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط بنده کوچک 

   سربازی؟
 

سلام امروز بعد از . . . . نمی دونم چند روز می نویسم.

 کمی خسته بودم

 کمی مشغول

هم کارهامو می کردم هم دنبال اقدامات اولیه نظام وظیفه بودم !

ها ؟ چی ؟

آری عزیزم درست شنیدی . نظام وظیفه ، اوهوم سربازی

اگر زنده باشم اول اسفند اعزامم. نمی دونم دوران سربازی می تونم بنویسم یا نه. اما سعیم رو می کنم احتمالا خاطرات جالبی در پیش است (البته به شرط حیات)

نمی دونم این آخرین نوشته ام قبل از سربازیه یا نه اما شاید باشه پس فعلا خدانگه دار

 

 

  + نوشته شده دریکشنبه سیزدهم بهمن 1387  ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط بنده کوچک 

   مهر
  روز اول مهر یه حال و هوایی داشتم که نگو

کلاس اول رو نمی گما همین امسال که در کلاس ۲۳ زندگی هستم

بچه هایی که با پدر مادر ها (بیشتر مادر هاشون) به مدرسه می رفتن رو نگاه می کردم

مسیرم دقیقا طوری بود که بچه های زیادی از روبرو و خلاف جهت من حرکت می کردند.

بچه های کلاس اولی رو که میدیدم که دیگه نگو دلم قنج می رفت* ولی اونقدر طول نکشید که این حال و

هوا از دماغم در اومد تا رسیدم شرکت چهار پنج تا چک بهم دادن و باقی قضایا . . .

کار

کار

کار

--------------------------------------------

وصله ها :

*)خواننده محترم لطفا برداشت بد نکین . منظور همذات پنداری و یاد آوری خاطرات گذشته بوده است.

  + نوشته شده درشنبه سیزدهم مهر 1387  ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط بنده کوچک 

 

Powered by: Apadana Design.ir