|
سلام
این روز ها روزهای خوبی بود دیروز آخرین روز نمایش ما بود
همیشه این طور اتفاق می افتد
در طول لحظاتی که سپری می شوند حواسمان نیست ...
گاهی از سختی کار می نالیم ...
گاهی حتی شاکی می شویم و آرزو می کنیم که کار زود تر تمام شود...
نوع کار شاید آنقدر فرقی نمی کند اما معمولا این حس را داریم ...
و این بار این کار برای نمایشی بود که شاید بیشتر دوستانی که بازی می کردند اولین تجربه شان بود مثل خود من. حدود یک ماه با هم زندگی کردیم شبها خسته و کوفته به خانه رفتیم گاهی شبها که به خانه می رفتیم شاید همه خواب بودن و آنقدر خسته بودیم که نمی توانستیم شام بخوریم
اما بی خوابی ها و درد سرها آخر نتیجه داد و ۵ شب اجرا داشتیم ۴ شب برای مردم و یک شب برای دل خودمون یا بهتر بگم صاحب کارمون!
الان که دارم خاطرات ۱ ماه گذشته رو با خودم مرور می کنم می بینم واقعا ارزشش رو داشت و شاید کمی ضعیف بودیم یا این که هم دکور می ساختیم هم تمرین می کردیم هم بار می کشیدیم !
اما صاحب کارمون یه آقاییه که اون قدر شرمندشم که نمی دونم چی باید بگم ولی شب آخر خوب شبی بود اجرا همونی بود که می خواستیم بدون تماشاگر بچه ها با تمام وجود باز ی می کردن و حسی غالب بود که شاید کمتر برای آدم پیش بیاد نمی تونم ازش صحبت کنم چون فکر می کنم ممکنه اغراق کنم ولی هر چی بود خیلی ناب بود
نیمه شعبان امسال هم گذشت و معلوم نیست که سال دیگه ای برای من یا هر کدام از اون بچه هایی که امسال کارکردن باشه معلوم نیست باشیم و بتونیم نوکری آقامونو بکنیم
یاعلی |