تبليغاتX
مخلوق







مخلوق
آنگاه که بودن را احساس کردم ، دریافتم بنده ای کوچک در دنیایی بزرگ هستم

    Home      Email        Arshive

 
درباره من
  دغدغه ها، هنجارها، علایق و دل مشغولی هایم را می خوانید
هر طور بتوانم خواهم نوشت

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
مرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
 
 
 
پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
ريشه در باد
روزنه تنهايي
زندگي مجازي
چلچله ها
خانه دوست اینجاست
برگ سبز
شاخه گلی از یک طلبه
مسیحای دل
کوی عاشقان
بستنی داغ
صدرا
مترسک مزرعه
 
امکانات
 
   میهمانی
 

                                                         

                                                           

                           از عرش صدای ربنا می آید             آوای خوش خدا خدا می آید

                    فریاد که درهای بهشت بازکنید                  مهمان خدا سوی خدا می آید

بالاخره نوبت میهمانی شد .

خدا را شکر که هنوز زنده ایم و دوباره می توانیم در این میهمانی شرکت کنیم .

معمولا وقتی به مهمانی دعوت می شویم احساس خوبی داریم و در صورت نداشتن عذر خاصی دوست داریم در آن شرکت کنیم٬ مخصوصا اگر صاحبخانه شخص مهمان نواز و عزیزی باشد و چه نیکوست صاحبخانه ای که ما را برای میهمانی دعوت کرده است. شاید من توشه چندانی از معارف دینی نداشته باشم اما با مطالعه اجمالی اعمال این ماه ٬این را خوب می دانم که خداوند در این ماه فقط به دنبال بهانه ایست تا بندگان خود را مورد بخشش قرار دهد .کوچکترین و جزئی ترین ثواب در این ماه تنفس است که جزو علائم حیاتی انسان است و در این ماه ثواب تسبیح دارد و خواب او  که حکم عبادت !

براستی که چه صاحبخانه ای و چه میهمانی با برکتی !!

درین میهمانی صاحبخانه بسیار نیکو مهمان نوازی می کند به گونه ای که بهتر از این امکان نخواهد داشت٬ دیگر بستگی به میهمان دارد که چگونه دعوت صاحبخانه را اجابت کند و چگونه در آینده توشه جمع شده را حفظ کند.

التماس دعا

  + نوشته شده دریکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386  ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط بنده کوچک 

   نمایش و حواشی
  سلام

این روز ها روزهای خوبی بود دیروز آخرین روز نمایش ما بود

همیشه این طور اتفاق می افتد

در طول لحظاتی که سپری می شوند حواسمان نیست ...

گاهی از سختی کار می نالیم ...

گاهی حتی شاکی می شویم و آرزو می کنیم که کار زود تر تمام شود...

نوع کار شاید آنقدر فرقی نمی کند اما معمولا این حس را داریم ...

و این بار این کار برای نمایشی بود که شاید بیشتر دوستانی که بازی می کردند اولین تجربه شان بود مثل خود من. حدود یک ماه با هم زندگی کردیم شبها خسته و کوفته به خانه رفتیم گاهی شبها که به خانه می رفتیم شاید همه خواب بودن و آنقدر خسته بودیم که نمی توانستیم شام بخوریم

اما بی خوابی ها و درد سرها آخر نتیجه داد و ۵ شب اجرا داشتیم ۴ شب برای مردم و یک شب برای دل خودمون یا بهتر بگم صاحب کارمون!

الان که دارم خاطرات ۱ ماه گذشته رو با خودم مرور می کنم می بینم واقعا ارزشش رو داشت و شاید کمی ضعیف بودیم یا این که هم دکور می ساختیم هم تمرین می کردیم هم بار می کشیدیم !

اما صاحب کارمون یه آقاییه که اون قدر شرمندشم که نمی دونم چی باید بگم ولی شب آخر خوب شبی بود اجرا همونی بود که می خواستیم بدون تماشاگر بچه ها با تمام وجود باز ی می کردن و حسی غالب بود که شاید کمتر برای آدم پیش بیاد نمی تونم ازش صحبت کنم چون فکر می کنم ممکنه اغراق کنم ولی هر چی بود خیلی ناب بود

نیمه شعبان امسال هم گذشت و معلوم نیست که سال دیگه ای برای من یا هر کدام از اون بچه هایی که امسال کارکردن باشه معلوم نیست باشیم و بتونیم نوکری آقامونو بکنیم

یاعلی

  + نوشته شده درجمعه نهم شهریور 1386  ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط بنده کوچک 

 

Powered by: Apadana Design.ir