تبليغاتX
مخلوق







مخلوق
آنگاه که بودن را احساس کردم ، دریافتم بنده ای کوچک در دنیایی بزرگ هستم

    Home      Email        Arshive

 
درباره من
  دغدغه ها، هنجارها، علایق و دل مشغولی هایم را می خوانید
هر طور بتوانم خواهم نوشت

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
مرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
 
 
 
پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
ريشه در باد
روزنه تنهايي
زندگي مجازي
چلچله ها
خانه دوست اینجاست
برگ سبز
شاخه گلی از یک طلبه
مسیحای دل
کوی عاشقان
بستنی داغ
صدرا
مترسک مزرعه
 
امکانات
 
   
 

سلام

 

۱)عید فطر با تاخیر مبارک باشه

 

۲)کامپیوترم لای باقالیا بود که چند وقت نبودم البته ظاهرا همچنان این وبلاگ خواننده ای جز خودم ندارد

 

۳) و اما امروز...

 

امروز بدجوری حالم اخذ شده

 

در تابستانی که گذشت خاطره تلخی رقم خورد . . .

داشتم فراموش می کردم که امروز این زخم سرباز کرد

 

حال دیگر به دنبال جمله ی دیگری نخواهم بود ....

 

رفیق من سنگ صبور غمها

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچ کی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلیا

خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

***

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد وسوت کور

توی شبات ستاره  نیست

موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

***

اگر بیای همون جوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده چز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاجه به نور خورشید

 

ترانه فیلم علی سنتوری

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و سوم مهر 1386  ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط بنده کوچک 

   رفاقت (2)
 

چه بزرگ شدنی ! چه تکاملی

دوباره یاد دوستی های خود مان افتادم گاه گاه که به یاد سالهای نه چندان دور، دور هم جمع می شویم تنها کاری که نمی کنیم دیدار همدیگر است.

برخی از دوستان دستاورد ها و جدیدترین اتومبیل های وارداتی را به نمایش می گذارند،برخی آخرین مدهای روز، دیگران به قول معروف بلوتوث بازی می کنند و عده ای قلیل که تعدادشان کمتر از دوستان قبلی باشد کنار هم نشسته و از حال  هم خبر دار می شوند ، می پرسند و می شنوند و با هم خوش و بش می کنند.

شاید من دیگران را درک نمی کنم!

شاید من بزرگ نشده ام !

نکند واقعا هنوز من کودکم؟

به این شاید ها و اما و اگر ها زیاد فکر می کنم . گاهی برای خودم جوابهایی هم دارم . اصلا شاید اینها همه تفکر زائد و به زبان خودمانی توهم باشد.

ولی نه اینها نمی تواند توهم باشد حتی اگر هم باشد توهم با ارزشی است. من صداقت کودکی را دوست دارم.

هنوز نمی دانم چه شد اینگونه بزرگ شدیمی یا اینکه بر سر  آن پاکی و صداقت و صفا  چه آمد. همین قدر می دانم رفاقت ها پوسیده و بوی دنیا گرفته و همه به دنبال نفع خویشند.

داشتن رفیق بی کلک در زمانه ما غنیمتی است قیمتی .

این زخمی بود که بر دل داشتم و با یادداشت رفیق عزیزم محمد قبا سرباز کرد این عزیز جزو کمیابترین هاست که امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشد.

یا حق

  + نوشته شده دردوشنبه دوم مهر 1386  ساعت 3:19 قبل از ظهر  توسط بنده کوچک 

   رفاقت (1)
 

امروز به وبلاگ یکی از دوستان سر می زدم و مطالب رو بالا وپایین می کردم که عکسی از دوران دبیرستان دیدم. آنطور که به یاد دارم پایان دوم دبیرستان بود که یکی از دوستانمان برای ادامه تحصیل به انگلستان می رفت و میهمانی خداحافظی ترتیب داده بود. این عکس یاد گار آن میهمانی است.

 

جوونیا

ناخوداگاه وقتی آن را دیدم آهی از درونم برخاست. آه که چقدر با هم غریبه شدیم و روزگار با ما چه ها که نکرد. کجاست آن سادگی و صفا، محبت و وفا وآن دوستی های ناب ؟
قلم دیوانه وار در دستم می چرخد و آرام و قرار ندارد گویی بخواهد گفتنی ها را بگوید اما نتواند درست مثل...

براستی چرا ما اینگونه می شویم ؟

چرا این همه پاکی و صفا را با خود نداریم ؟

چرا از همنشینی با هم لذت گذشته را نمی بریم؟

چرا

.

.

.

بعضی می گویند این رسم زمانه است و دست تقدیر، ما اینگونه بزرگ می شویم

اما این چه بزرگ شدنی است؟

آیا روحیات و معیار های ما آدمها از آن کودک بچه گانه تر نیست؟

ما قادریم عمری را با کینه توزی زندگی کنیم، حال آنکه آن کودک امروز قهر می کند و فردا آشتی آن قدر به داشته های خود مغروریم که گاهی یادمان می رود مرگی در کار است و جان کندنی . داشته های خود را محکم در مشتمان می گیریم مبادا کسی بیاید و بخواهد از ما قرض بگیرد !  اما آن کودک به راحتی اسباب بازی خود را با دوستان تقسیم می کند

 ادامه دارد....

  + نوشته شده دردوشنبه دوم مهر 1386  ساعت 3:11 قبل از ظهر  توسط بنده کوچک 

 

Powered by: Apadana Design.ir