تبليغاتX
مخلوق







مخلوق
آنگاه که بودن را احساس کردم ، دریافتم بنده ای کوچک در دنیایی بزرگ هستم

    Home      Email        Arshive

 
درباره من
  دغدغه ها، هنجارها، علایق و دل مشغولی هایم را می خوانید
هر طور بتوانم خواهم نوشت

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
مرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
 
 
 
پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
ريشه در باد
روزنه تنهايي
زندگي مجازي
چلچله ها
خانه دوست اینجاست
برگ سبز
شاخه گلی از یک طلبه
مسیحای دل
کوی عاشقان
بستنی داغ
صدرا
مترسک مزرعه
 
امکانات
 
   بدون شرح
 

مردي به آرايشگاه مي ره تا موهاشو كوتاه كنه .آرايشگر شروع به صحبت و درد دل با مرد مي كنه، اون معتقده كه خدا نيست چون اگه خدا بود حتما به داد اين آدمهاي بيچاره و درد كشيده مي رسيد اين همه آدم دارن رنج مي كشن و زندگيشون آشفته و نابسامانه پس چرا خدا بهشون كمك نمي كنه؟

مرد چيزي نگفت تا كار آرايشگر تموم شد ،وقتي مي خواست بره يه آدم بسيار ژوليده رو تو خيابون ديد كه با موهاي  بلند و نامرتب از جلو آرايشگاه رد مي شد . او آرايشگر رو صدا زد و گفت : اون مرد رو ببين .... به نظر من هيچ آرايشگري تو اين دنيا وجود نداره ...

آرايشگر با تعجب گفت : چرا من هستم ....

 -پس چرا اين رهگذر اين قدر كثيف و ژوليده است و موهاش كثيف و نامرتبه ؟

 -خوب اون پيش من نيومده . اگر ميومد مشكلش رو حل مي كردم !

 -مرد گفت اين مردم هم بايد برن پيش خدا تا خدا مشكلشون رو حل كنه ، اگه اونا به خدا مراجعه نكنن خدا چطور كمكشون  كنه؟

  + نوشته شده دردوشنبه سیزدهم اسفند 1386  ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط بنده کوچک 

 

Powered by: Apadana Design.ir