تبليغاتX
مخلوق







مخلوق
آنگاه که بودن را احساس کردم ، دریافتم بنده ای کوچک در دنیایی بزرگ هستم

    Home      Email        Arshive

 
درباره من
  دغدغه ها، هنجارها، علایق و دل مشغولی هایم را می خوانید
هر طور بتوانم خواهم نوشت

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
مرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
 
 
 
پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
ريشه در باد
روزنه تنهايي
زندگي مجازي
چلچله ها
خانه دوست اینجاست
برگ سبز
شاخه گلی از یک طلبه
مسیحای دل
کوی عاشقان
بستنی داغ
صدرا
مترسک مزرعه
 
امکانات
 
   تولدت مبارك
 

 

 

 

از همان روز هاي آغازين سال ، همان اوايل فروردين ، دلش گرفته بود .

 

اما امسال ديرتر از هميشه بغضش گرفت. گه گاهي اشك در چشمانش حلقه  زد

 

 اما نگريست ، نمي دانم چرا .... تنها خدا مي داند و بس.

 

 

* * *

 

اما امروز طاقتش به سر آمد و ديگر نتوانست اشكهايش را پنهان كند ...

 

گريستن آغاز كرد ، نه با شيون و زاري ، آرام و بي صدا مي گريست ...

 

اين بار نتوانست نمش را – كه مي داند، شايد غمش را – پنهان كند.

 

* * *

 

هنوز هم مي گريد ، سر و صدا ندارد اما مي تواني اشكش را ببيني

 


 ادامه مطلب
  + نوشته شده درسه شنبه بیستم فروردین 1387  ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط بنده کوچک 

   جوانمرد کوچک
  زمانی که بستنی میوه ای خیلی ارزان تراز این روزها بود پسر بچه ده ساله ای وارد رستوران هتلی شد و پشت میزی نشست .پیشخدمت یک لیوان آب جلوی او گذاشت.

«ببخشید بستنی میوه ای چنده؟»

«پنجاه سنت»

پسر بچه دستش را از جیب بیرون آورد وسکه های توی دستش را شمرد و سپس پرسید :

«ببخشید بستنی معمولی چنده؟»

دراین لحظه چند نفری سرپا منتظر میز خالی بودند به همین خاطر پیشخدمت تا اندازه ای بی صبر و کم حوصله می نمود. او به تندی پاسخ داد:

«سی و پنج سنت»

پسر بچه دوباره پولهای خود را شمرد و گفت :

«لطفا یک بستنی ساده برایم بیاورد.»

پیشخدمت بستنی را آورد صورتحساب را روی میز گذاشت و رفت.

پسر بجه بستنی را خورد صورتحساب را پرداخت و از رستوران خارج شد . پیشخدمت سر میز برگشت و مشغول دستمال زدن میز شد . او یک آن با دیدن منظره ای در جای خود میخکوب شد .پسر بچه در گوشه ای از میز کنار لیوان خالی بستنی برای او دو سکه پنج سنتی و پنج سکه ی پنی یک پینی انعام گذاشته بود.

  + نوشته شده درپنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط بنده کوچک 

   صد سال به این سالها!
  سلام

سال نو مبارک!

امیدوارم همه سال خوبی در پیش داشته باشین. از خدا بهترین های رو براتون می خوام . خدا کنه به هر چیزی که می خواین و به صلاحتون هست برسین .

********

یکی از رفقا راجع به داستان قبلی گفته بود چرا گاهی مراجعات ما به خدا بی فایده است؟

می خوام بگم اگه معتقدیم که خدا همه بنده هاشو دوست داره و برای اونا بد نمی خواد اون گاهی اوقات رو باید به این فکر کنیم که شاید چیزی که برای خودمون دعا می کنیم صلاحمون نیست

یه چیزه دیگه هم هست که علما می گن باید ظرفیت استجابت دعا رو در خودمون ایجاد کنیم. یعنی ممکنه چیزی رو که می خوایم ظرفیتشو نداشته باشیم و با رسیدن به اون خودمون رو خراب کنیم. شربت گوارایی رو فرض کن که انسان از خوردنش لذت می بره اگه توی یک ظرف یه لیتری بخوای دو لیتر شربت بریزی میریزه همه جارو کثیف می کنه و نوچی حاصل از اون اعصابت رو خرد می کنه !

نمی دونم اون چیزی که می خواستم رو تونستم بفهمونم یا نه ولی به هر حال باز هم امیدوارم سال خوبی داشته باشین

 

  + نوشته شده درسه شنبه ششم فروردین 1387  ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط بنده کوچک 

 

Powered by: Apadana Design.ir