تبليغاتX
مخلوق







مخلوق
آنگاه که بودن را احساس کردم ، دریافتم بنده ای کوچک در دنیایی بزرگ هستم

    Home      Email        Arshive

 
درباره من
  دغدغه ها، هنجارها، علایق و دل مشغولی هایم را می خوانید
هر طور بتوانم خواهم نوشت

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
مرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
 
 
 
پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
ريشه در باد
روزنه تنهايي
زندگي مجازي
چلچله ها
خانه دوست اینجاست
برگ سبز
شاخه گلی از یک طلبه
مسیحای دل
کوی عاشقان
بستنی داغ
صدرا
مترسک مزرعه
 
امکانات
 
   پسرک کوچولو و پیرمرد
  پسرک کوچولو گفت : گاهی وقتا قاشق از دستم می افتد.

پیرمرد گفت : از مال منم همین طور

پسرک به نجوا گفت : شلوارمو خیس می کنم

پیرمرد خندید و گفت : من هم همین طور

پسرک کوچولو گفت : اما بدتر از همه این که انگار آدمای بزرگ توجهی به من ندارند.

و او گرمای دستی پر چین و چروک و پیری را حس کرد.

پیرمرد کوچک اندام گفت: منظور تو خوب می فهمم.

  + نوشته شده دردوشنبه نهم اردیبهشت 1387  ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط بنده کوچک 

 

Powered by: Apadana Design.ir