|

از خیلی وقت پیش ها این طور عادت کردم که هر موقع حوصله هیچ کس رو ندارم
بزنم بیرون کمی با خود خودم باشم قدم بزنم! برم توی محله بچرخم
محله ای که هنوز یه جاهاییش رنگ و بوی اون قدیم ندیما رو می ده
او موقعا که یه ده کوچیک بیشتر نبود.
. . . . .
اون روز خیلی خسته بودم. اصلا روحم کسل بود. طبق عادت از خونه زدم بیرون
سعی کردم بچرخم برم توی کوچه باغهایی که هنوز نسلشون منقرض نشده کمی قدم بزنم
با خودم خلوت کنم حرف بزنم . اما تلاشم تقریبا بی فایده بود. تقریبا اینقدر چرخیدم تا اذان مغرب شد.
. . . . .
دیدم بد نیست یه سری به مسجد بزنم . با خودم گفتم شاید حالم بهتر بشه .
توی مسجد جوانی رو دیدم که به نظر غیر طبیعی میومد.
صورتش حالت طبیعی نداشت و چشماش حکایت از بیماری داشت .
رفتارش اینطور حکایت می کرد که بهره زیادی از هوش ندارد ولی . . .
عبایی بر دوش خود انداخته بود و این طور وانمود می کرد که داره نماز می خونه
ولی حرکات اونقدر سریع بود که می شد فهمید اذکار رو نمی خونه.
ولی دوست داشتم بودین و حالتش رو می دیدین.
تازه بین نماز مغرب و عشاء هم نافله می خوند!!!
آخه یه آدم این قدر عاشق ؟
عاشق چی ؟ عاشق کی ؟
عاشق چیزی که آدمای به اصطلاح سالم از درکش عاجزن!!
اگه مجنون اینه که من می بینم بقیه چین؟
اصلا چه اهمیتی داره مردم بهش بگن مجنون بگن دیوونه !
اون داره با خداش حال می کنه دیگه ... قبول نداری؟
خوش به حالش . . .
به نظرم خدا باید آدم رو خیلی دوست داشته باشه که اینجوری مجنون خودش کنه
خدایا چرا من هر چی به کارایی که می کنی فکر می کنم گیج تر می شم؟؟!!!
|