تبليغاتX
مخلوق







مخلوق
آنگاه که بودن را احساس کردم ، دریافتم بنده ای کوچک در دنیایی بزرگ هستم

    Home      Email        Arshive

 
درباره من
  دغدغه ها، هنجارها، علایق و دل مشغولی هایم را می خوانید
هر طور بتوانم خواهم نوشت

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
مرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
 
 
 
پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
ريشه در باد
روزنه تنهايي
زندگي مجازي
چلچله ها
خانه دوست اینجاست
برگ سبز
شاخه گلی از یک طلبه
مسیحای دل
کوی عاشقان
بستنی داغ
صدرا
مترسک مزرعه
 
امکانات
 
   یک سال
  سلام

دیروز یک ساله شد. . .

 وبلاگ میگم. . .

 نمی دونم توی این یکسال چه اتفاقی افتاد. . .

 نمی دونم چیزی بهم اضافه شد یا نه. . .

ولی فکر میکنم نوشتن بهتر از ننوشتن بود. . .

چون لااقل به اندازه همون دقایق نوشتن باعث می شه بیشتر فکر کنم . . .

پس حرفم رو پس می گیرم . خوشحالم از این که توی یکسال گذشته کمی بیشتر از سالهای پیش فکر

کردم .  خدایا شکر . . .

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387  ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط بنده کوچک 

   میلاد نور مبارک
  سلام

عیدتون مبارک

امروز روز بزرگی بود. نمی دونم امروز رو چه کار کردی. . .

چه طور گذروندی . . .

چی گفتی . . .

به کی گفتی . . .

نمی دونم امروز باهاش درد دل کردی یا نه ؟

یه چیزی یادت باشه یه گوش شنوایی هست که همیشه حرفای دوست داراشو می شنوه.

مهم نیست از کجا باهاش صحبت کنی . . .

هر موقع دلت براش تنگ شد یه نامه براش بنویس ببر یه جایی بنداز توی آب روان یا یه جایی زیر خاک بذار.

شک نداشته باش که می خوندش. مگه خودش نگفته بود که همیشه بر احوال پیروانم آگاهم ؟

مولا جان ما را ببخش . . .

به خاطر لحظه هایی که به یادت نبودیم ما را ببخش . . .

به خاطر آزار های گاه و بی گاه ما را ببخش . . .

اما این را بدان که با همه این آلودگی ها به خدا دوستت دارم

مولا دعایم کن

  + نوشته شده دریکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387  ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط بنده کوچک 

   مجنون
 

 

از خیلی وقت پیش ها این طور عادت کردم که هر موقع حوصله هیچ کس رو ندارم 

بزنم بیرون کمی با خود خودم باشم  قدم بزنم! برم توی محله بچرخم

محله ای که هنوز یه جاهاییش رنگ و بوی اون قدیم ندیما رو می ده

 او موقعا که یه ده کوچیک بیشتر نبود. 

  . . . . .

اون روز خیلی خسته بودم. اصلا روحم کسل بود. طبق عادت از خونه زدم بیرون

سعی کردم بچرخم برم توی کوچه باغهایی که هنوز نسلشون منقرض نشده کمی قدم بزنم

با خودم خلوت کنم حرف بزنم . اما تلاشم تقریبا بی فایده بود. تقریبا اینقدر چرخیدم تا اذان مغرب شد.

  . . . . .

دیدم بد نیست یه سری به مسجد بزنم . با خودم گفتم شاید حالم بهتر بشه .

توی مسجد جوانی رو دیدم که به نظر غیر طبیعی میومد.

صورتش حالت طبیعی نداشت و چشماش حکایت از بیماری داشت .

رفتارش اینطور حکایت می کرد که بهره زیادی از هوش ندارد  ولی . . .

عبایی بر دوش خود انداخته بود و این طور وانمود می کرد که داره نماز می خونه

 ولی حرکات اونقدر سریع بود که می شد فهمید اذکار رو نمی خونه.

 ولی دوست داشتم بودین و حالتش رو می دیدین.

 تازه بین نماز مغرب و عشاء هم نافله می خوند!!!

 آخه یه آدم این قدر عاشق ؟

عاشق چی ؟ عاشق کی ؟

عاشق چیزی که آدمای به اصطلاح سالم از درکش عاجزن!!

اگه مجنون اینه که من می بینم بقیه چین؟

اصلا چه اهمیتی داره مردم بهش بگن مجنون بگن دیوونه !

اون داره با خداش حال می کنه دیگه ... قبول نداری؟

خوش به حالش  . . .

 به نظرم خدا باید آدم رو خیلی دوست داشته باشه که اینجوری مجنون خودش کنه

خدایا چرا من هر چی به کارایی که می کنی فکر می کنم گیج تر می شم؟؟!!!

 

 

  + نوشته شده دریکشنبه سیزدهم مرداد 1387  ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط بنده کوچک 

 

Powered by: Apadana Design.ir