|
سلام
پنجشنبه دوم اسفند ماه ساعت سه بعد از ظهر نظام وظیفه
بچه ها در گروههای رده های سنی مختلف برای تقسیم آمده اند. بعضی اونقدر استرس دارند که فقط با هیچ کس صحبت نمی کنند و از ظاهرشون اینطور بر می آد که گوشاشون تیز کردن ببینن آخرش کجا می افتند.
من هم مثل بقیه داخل شدم و روی زمین با لباسی که هنوز معلوم نیست باید چه رنگی باشه روی زمین نشستم بلا فاصله یکنفر پهلوی من نشست و بعدا فهمیدم که اسمش آیدین .
جالبه من اینو چند بار تجربه کردم و روز تقسیم متوجه شدم که معمولا وقتی توی فضاهای جدیدی وارد می شم با اولین کسایی که از نظر ظاهری می پسندم و همصحبت می شیم تا آخر با همیم. توی مدرسه اینطور بوده . توی دانشگاه هم. فعلا با آیدین و دو نفر دیگه هم که همصحبت شدیم یکجا افتادیم .
من همیشه دوست داشتم سربازی شمال باشم ظاهرا خدا بهم حال داده که همینطور شد . بله دیگه با اجازتون دارم میرم شمال . پادگان شهید نامجو نیروی دریایی ارتش .
خیلی ها غر می زدند ولی من که دوست داشتم شمال بیفتم. تازه حوای خوبی هم داره
خلاصه دوستان عزیز ما ۷صبح از تعاونی ۴ترمینال غرب عازمیم . اگر بدیی دیدین حلال کنین
یاعلی |