تبليغاتX
مخلوق - سربازی !!!







مخلوق
آنگاه که بودن را احساس کردم ، دریافتم بنده ای کوچک در دنیایی بزرگ هستم

    Home      Email        Arshive

 
درباره من
  دغدغه ها، هنجارها، علایق و دل مشغولی هایم را می خوانید
هر طور بتوانم خواهم نوشت

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
مرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
 
 
 
پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
ريشه در باد
روزنه تنهايي
زندگي مجازي
چلچله ها
خانه دوست اینجاست
برگ سبز
شاخه گلی از یک طلبه
مسیحای دل
کوی عاشقان
بستنی داغ
صدرا
مترسک مزرعه
 
امکانات
 
   سربازی !!!
  سلام

پنجشنبه دوم اسفند ماه ساعت سه بعد از ظهر نظام وظیفه

بچه ها در گروههای رده های سنی مختلف برای تقسیم آمده اند. بعضی اونقدر استرس دارند که فقط با هیچ کس صحبت نمی کنند و از ظاهرشون اینطور بر می آد که گوشاشون تیز کردن ببینن آخرش کجا می افتند.

من هم مثل بقیه داخل شدم و روی زمین با لباسی که هنوز معلوم نیست باید چه رنگی باشه روی زمین نشستم بلا فاصله یکنفر پهلوی من نشست و بعدا فهمیدم که اسمش آیدین .

جالبه من اینو چند بار تجربه کردم و روز تقسیم متوجه شدم که معمولا وقتی توی فضاهای جدیدی وارد می شم با اولین کسایی که از نظر ظاهری می پسندم و همصحبت می شیم تا آخر با همیم. توی مدرسه اینطور بوده . توی دانشگاه هم. فعلا با آیدین و دو نفر دیگه هم که همصحبت شدیم یکجا افتادیم .

من همیشه دوست داشتم سربازی شمال باشم ظاهرا خدا بهم حال داده که همینطور شد . بله دیگه با اجازتون دارم میرم شمال . پادگان شهید نامجو نیروی دریایی ارتش .

خیلی ها غر می زدند ولی من که دوست داشتم شمال بیفتم. تازه حوای خوبی هم داره

خلاصه دوستان عزیز ما ۷صبح از تعاونی ۴ترمینال غرب عازمیم . اگر بدیی دیدین حلال کنین

یاعلی

  + نوشته شده درشنبه سوم اسفند 1387  ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط بنده کوچک 

 

Powered by: Apadana Design.ir